تبليغاتX
MY LOVE SOUND

MY LOVE SOUND

سلام شاید این مطلب آخرین مطلب هشتادو هشت شاید هم عمرم باشه

هوی ی ی دارین به چی فکر می کنین نخیر من نه سرطان گرفتم که بمیرم نه تو کمام و حتی آنفلونزای خوکی هم نگرفتم

فقط درگیر یه طوفونی شدم خرااااااااااااااااب

البته این طوفونی واسه بعضی ها باد صباست و واسه بعضی ها یه سونامی

واسه ما هم که اگه خدا بخواد همون نسیمه اما اگه نخواد که بدبخت می شم

خب بریم سر اصل مطلب من در تیر ماه سال ۸۹ کنکور دارم و برای اینکه حواسم به درسم باشه (هاهاها) می خوام از شما خدافظی کنم و برم تا اگه یه رشته خوب قبول شدم بیام وگرنه فاتحهم الصلوات و الاخلاص

من زیاد استرس ندارم البته دروغ نگم چرا یه چند روزیه البته چرا میدونم چون خیلی دارم به این ماجرا فکر میکنم

و اگه خدا بخواد و از این استرسای هل دهنده باشه برم یه درس درست و حسابی بخونم و یه رتبه درست و حسابی بیارم و یه رشته درست و حسابی (ترجیحا دندانپزشکی)قبول شم البته خدا جون ما تعیین تکلیف نمی کنیم ها فقط سلیقه شخصیم بود حالا هر کاری دیگه ای خواستی بکنی بکن و دل بندتو نشکون

 

خوب من فقط اومده بودم وظیفتونو بهتون گوشزد کنم

وظیفه:شما باید در همه وقت به فکر ساناز خانوم باشید و برای او پیش خدا دعا کنین

پ ن۱:اگه دعا نکنین ایشالله خروسک بگیرین صداتونو خدا نشنوه

پ ن ۱۹:۲مهرتولدمه هر کی بهم تبریک نگه من می دونم و اون

 

اگه دندون پزشکی قبول شم حتما خبرشو بهتون می دم تا سال دیگه همین موقع خداحافظ

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت8:0توسط ساناز | |

سلام وقتی یه خورده فکر می کنم می بینم

واقعا باعث شرمندگیه... بخدا راست میگه خدا! چقدر ما بنده های نامردی هستیم(منظور از ما من و امثال منه! یه وقت به دوسان بر نخوره!)

کار هر روزمون شده نمک خوردن و نمک دون شکستن! در رابطه با ولی خدا هم همینطوریما. هر جا کارمون گیر میکنه و هر وقت حاجت داریم میایم در خونش و صدا میزنیم :

یا صاحب الزمان ادرکنی... یا صاحب الزمان اغثنی

اما همین که مشکلمون حل میشه همین که دانشگاه قبول میشیم همین که به اون شخص یا چیز دلخواهمون میرسیم دیگه انگار نه انگار که یه امام زمانی بوده و ما ازش درخواست کردیم و برای ما واسطه شده و دعا کرده و خدا بخاطر اون حاجت مارو داده! همینه که خدا تو قرآن میگه انسان جاهله! انسان فراموشکاره! انسان همیشه در خسرانه!

همیشه به خدا گفتیم : خدایا! بده!!! یه بار نشد بگیم : خدایا ! بگیر!!!

نشد یه بار با اخلاص یه کاری انجام بدیم و بگیم خدایا این کارو فقط برای تو انجام دادم... فقط برای تو که از همه بهتری... تویی که همیشه بیاد منی و نیازهامو برآورده میکنی!

بعیده اگر یه بار به یه بنده ی خدا خدمتی کردیم بعد ازش انتظار نداشته باشیم!

همه کارامون شده شرطی! خدایا اگر فلان حاجتم رو بدی نماز میخونم! اگر فلان رشته رو قبول بشم میرم مسجد!!

دیگه بس نیست؟ تا کی مثل بازاریها با خدا اینجوری معامله کنیم؟ تا کی همیشه دنبال نتیجه کارهامون باشیم تازه چه کارهایی؟ همه از روی ریا و ....

خدایا منو ببخش اما میخوام یه اعترافی پیشت بکنم... بگم؟ قول میدی ناراحت نشی؟

باشه میگم: دلم برات میسوزه! آره! منه بنده دلم برا توی خدا میسوزه!

میدونی چرا؟ آخه از بس مظلومی قربونت برم... از بس همیشه و همه جا هستی ما بنده ها یادمون رفته که اصلا خدایی هست... بازم خوبه هر بار کارمون گیر میکنه و به مشکل برمیخوریم! اگه این مشکلات رو هم بهمون نمیدادی که بکلی منکر بودنت میشدیم ...

اما میخوام یه خواهشی ازت بکنم... تو رو به این ماه مبارک بیش از گذشته دستمون رو بگیر که تو رو فراموش نکنیم! خودت رو به ما نشون بده چون ما چشمامون کوره و این همه نور رو نمیتونیم ببینیم!

خدایا خودت به دادمون برس

آمین یا رب العالمین

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت20:22توسط ساناز | |

سلام دوستای عزیز و گل و بلبل و سنبل و .....

خوبین همگی؟؟؟

اول از همه ی اونایی که به وبم اومدن نظر دادن یا ندادن اصلا مهم نیست میتشکرم

خوب نمی دونم چقدر جومونگ و میشناسین اما هرچقدر که هست به خودتون مربوطه من هم مثل بقیه افسانه جومونگ رو نگاه می کنم و خیلی هم طرفدارش هستم اصلا هم با اونایی که می گن از فیلم کره ای خوشمون نمی یاد و همون یانگومو دیدیم واسه هفت پشتمون بسه هم کاری ندارم

من هرچی خودم دوس داشته باشم نیگا می کنم و بقیه هم کاری ندارم

این رو هم بگم که از اونایی هم نیستم که به خاطر چشم و ابروی بازیگراش فیلم نگا کنم

حالا از این حرفا بگذریم من شنیدم که این امپراطور جومونگ یا همون سانگ ایل گوک

به ایران اومده اونایی که دیدنش خوش به حالشون اونایی هم که ندیدن (مثل خودم) اصلا خودشونو ناراحت نکنن هر وقت فیلمش شروع شد تلویزیون رو روشن کنن تا دلشون می خواد تماشاش کنن

حالا به خاطر علاقه بعضی ها(و البته خودم) به این علا حضرت و فیلمش دو تا عکس گذاشتم

 

این هم بگم کناریش سعید معروف بازیکن تیم ملی والیبال (شماره ۴)

وووووووووووووووو بعد همه این حرفا ماه رمضون اومده و توی این گرما باید روزه بگیریم من نمی دونم با ۳۹ کیلو وزن تو جزززززززز آفتاب با این همه درس چه جوری باید روزه بگیرم؟؟؟؟؟

خوب این هم از ماه رمضون که ایشالله بتونیم کمال استفاده رو ازش ببریم پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول

خداحافظ شاید تا ۱۵ روز دیگر

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت13:55توسط ساناز | |

مرد تا سکوی پنجره خزید . کارگر های شهرداری ایستاده کنار درختی گه گاه از بی حوصلگی کلاه از سر برداشته و باز می چپاندند توی سر شان . سرم مرد به زمین افتاده بو د و خون به لوله اش برمی گشت . سه چهار نفر از همسایه ها با کارگر ها مشغول به جر و بحث شدند . مرد هر چه تلاش می کرد نمی شناختشان . کلاه های زرد رنگ تکانی خوردند ازسمت وانت بار اره به دست بازگشتند . زن سر رسید و سراسیمه مرد را خواباند روی تخت . جیغ اره طنین انداز شد . و تلاش زن برای مهارتشنج مرد . گپ و گفت همسایه ها در کار اره خاموش شده بود . سوزن سرم بیرون افتاده بود و دست مرد بی حال روی ملحفه ها ی خونی . دیگر شاخه های بزرگ را تمام زده بودند و زن زنگ زده بود برای آمبولانس . یکی از همسایه ها فریاد زد سیم و درخت از روی کابل ها فرود آمد .و همچنان زن نام کوچه را پشت گوشی فریاد می زد .

این داستانها از وبلاگ داستانک گرفته شده است است

زبان

 

زن روی صندلی پارک کنار مرد نشست.به ساعت نگاه کرد.

مرد نفس راحتی کشید.زن کمی خود را جمع و جور کرد.

سر پایین انداخت.مرد لبخند زد.

زن به او رو کرد:راستش رو بخوای،نمی خواستم بیام.

مکث کرد:ولی جواب یه سوال بد جوری بهم ام ریخته بود.

سکوت کرد.مرد دست به سینه شد.

زن آب دهان را قورت داد:می خواستم بدونم تو ،واقعن منو دوست داری؟

ته مانده ی نفس را بیرون داد.

مرد چشم بست.نفس در سینه جمع کرد.

زن با انگشت شست کف دست دیگرش را فشار میداد.

مرد چشم گشود و نفس را با صدایی شبیه ارررر....بوو اررر...از گلو خارج کرد.

زن نفس راحتی کشید:می دونستم.می خواستم از زبون خودت شنیده باشم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت13:1توسط ساناز | |

ولادت باسعادت امام عصر (عج) مبارک باد

سلام!
راستی «سلام» تنها واژهای است که تکرار نمیشود.
میخواهم به عزیزترین عزیزان عالم سلام کنم.
سلامی به گرمی قلبهای تپندة منتظرانت. سلامی به سپیدی یاسهای زندگی و روح سبز نیلوفران شاداب.
میخواهم ساده و صمیمی به سادگی سلامم برایتان بنویسم آقا!
آقاجان! نمیدانم الان کجا هستید؟ در کدام مأوای آسمانی مستقر هستید؟ ولی دعا میکنم هر کجا که باشید سالم باشید.

این روزها که میگذرد احساس میکنم که روح سبز شبنم عاطفه در لفافهای از زردی پیچیده شده و آرام در کنار غنچة نرگس نجوا میکند و از بیروحی زندگی میگوید...


گل اقاقیایی که در گلدان چشمانم کاشتهام خیلی وقت است که شیرینزبانی نمیکند. شاپرکی که یک لحظه از قاصدک جدا نمیشد مدتهاست که دیگر با او نیست و از «تو» برایم نمیگوید.


مهتاب مثل گذشتهها با ماه دمخور نیست. خورشید هم با ابرها قهر کرده. آقاجان! به خدا دلمان برای ظهورتان از ذره هم ذرهتر شده. آقاجان! از عبور مداوم «جمعه»ها دلتنگ شدهام.


ستارههای درخشان آسمانهای تابستان وقتی که با هم سرودی میخوانند آرامتر میخوانند تا من دیگر صدایشان را نشنوم. دیگر برای آنها هم غریبه شدم احساس میکنم در روزهای بهاری آسمان از یک درد کهنه که او را آزار میدهد و روح آبیاش را مریض کرده، مینالد.


زمین هم آهنگ بُخل مینوازد و قصد دارد ما را از تنفس شمیم خوش عطر یاسهای سپید محروم کند. مادرم هم بعضی روزها فراموش میکند به شمعدانیها آب بدهد و همیشه به من میگوید: اگر به شمعدانیها آب بدهی دستان فروتنشان را برای سلامتی «آقا» بالا میبرند و رو در روی چشمان رنگین کمانی آسمان با او صحبت میکنند و از «آقا» میگویند و برای او دعا میکنند.


کاش میدانستم که چطور واژة «انتظار» را برای شاگردانم تفسیر کنم کاش کسی برای خودم معلم بود و به من میگفت که شب جمعه کمی با خودت خلوت کن.

..
کاش میتوانستم همصدا با کسی که صبح جمعه دعای نُدبه میخواند بایک بغل امید، سبد سبد احساس دلتنگی را از شبستان خموش اندیشهام دور بریزم.


احساس میکنم در آن عصر جمعة بارانی که میآیی شمیم تازه نفس یاسها در ذهنم آبپاشی میشود. به امید آن روز که بیایی.


 مردم، به من فهماند که در دنیای بی رحم این زمانه، پیرمردی دست عاطفه فراموش شده بشری را بوسیده، دست کمک به همنوع، دست »بنی آدم اعضای یکدیگرند« را ...


می بینی چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم؟ از این روزهای روز مرگی، از روزهایی که با دیروز و فردایمان تفاوتی ندارند، خسته ام ...

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت10:10توسط ساناز | |

weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

ببخشید که دیر شد من مسافرت بودم

ممنون از همه که نظر دادن البته اونایی رو که آدرسشونو دادن بهشون سر زدم

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت11:11توسط ساناز | |

--: آقا ببخشین! کبریت دارین؟!
-: خجالط بکش جوون، من همسن تو که بودم، قهرمان کشتی بودم!!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

--: می بخشین خانوم! کبریت دارین؟

-: ...(سکوت)...

--: ببخشید! آقا کبریت دارین؟
-: معزرت میخوام، من عجله دارم!

 --: خانوم ببخشید ....آآ....
-: گم شو...!      بی حیا...!!

--: آقا شرمنده! کبریت دارین؟
-: آقا رو... کبریت میخواد... ها.. هها.. ها

--: می بخشید خانوم!  کبر...
-: اوه.. شرمنده! من قصد ازدواج ندارم!!
تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 --: شرمندم آقا! کبریت خدمتتون هست؟
-: (با صدای آهسته)  ایدز داری؟!!

--: مادر ببخشید! کبریت دارین؟
-: خدا بده مادر...!   خدا بده... شرمنده!!

 --: آقا ببخشید! کبریت دارید؟
 -: داداش! اگه داشتی، منم خاطرشو میخوام!

--: خانوم! روم سیا! کبریت دارین؟
-: ...اواه...ش.... اووووم...!!

--: می بخشید آقا! کبریت دارید؟
-: ژقالی ندارم! شه ژمانه میخای یا ژمبوری؟!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

--: مادر! می بخشین! کبریت دارین؟ 
-: همین شما معتادا جامعه رو به لجن کشوندین دیگه!! ..انگل جامعه!!
تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

--: آقا!! کبریت خدمتتون هست؟

-: مشغالی ده هژار تومن!! خریداری؟!!

--: باید ببخشید! کبریت دارین؟

-:  کصافت! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

--: شرمنده خانوم! کبریت دارین؟!
-: مادر! به جوونیت رهم کن!!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

--: پدر جان! کبریت دارین؟

-: یه دونه داشتم، که اونم توی این رژیم از  دستم  پرید!! نه آقا جون، ندارم!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

--: خانوم ببخشید! کبریت دارین؟
-: پسر!  تو جوونی، برو کار کن!!
تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

--: آقا ببخشید! کبریت دارین؟
-: (با دستپاچگی) ششرمنده عذیذ! من اهل خلاف ملاف نیسسم داداش!!
تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

--: می بخشین! کبریت دارید؟

-: خودتی عمو! منم یه روز تجارت دو ذاری می کردم، برو یکی دیگه رو سیا کن! ما این کاره ایم!!!

                                                     .
                                                     .    
                                                     .                                                 
                                                     .

و پیرمرد، اون شب، زیر پل، از سرما مرد... مرد... مرد، و من نتونستم حتا یه آتیش براش روشن کنم!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت13:0توسط ساناز | |